نکته :: تجربیات کاری : اگر لیمو ترشتان را دوست ندارید لیمونادش کنید
درخواست های ارتباط
جستجو
    لیست دوستان من
    صندوق پیام
    همه را دیدم
    • در حال دریافت لیست پیام ها
    صندوق پیام
    رویدادها
    همه را دیدم
    • در حال دریافت لیست رویدادها
    همه رویدادهای من
    تخفیف های وب سایت
    همه تخفیف ها

    عضویت در

    کانال تلگرام

    توسینسو

    اطلاعات مطلب
      مدرس/نویسنده
      پویان عارف پور
      امتیاز: 163362
      رتبه:4
      532
      135
      25
      995
      پویان عارف پور ، از بنیانگذاران وبسایت توسینسو ، مهندس الکترونیک ، گرافیست و نقاش حرفه ای ، سابقه برگزاری چندین نمایشگاه طراحی و نقاشی و شرکت در حراجیهای آثار هنری در خارج از کشور ، دارای مدرک MCSE از شرکت مایکروسافت ، تخصص در حوزه Photoshop ، After Effects ، Corel ، Premiere دارای مدرک Security از مایکروسافت ، مدرس دوره CSCU , ICDL. سرپرست اسبق واحد انفورماتیک مرکز بهداشت جنوب تهران ، سرگروه تیم مهندسی آی تی دانشگاه علوم پزشکی تهران ، مدرس کسب درآمد اینترنتی در آریاگسترنت ، مدرس دوره Network+ در دانشگاه علوم پزشکی تهران ، دارنده مدرک بازارهای مالی Forex از موسسه Emoney. پروفایل کاربر

      ویدیوهای پیشنهادی

      تجربیات کاری : اگر لیمو ترشتان را دوست ندارید لیمونادش کنید

      تاریخ 3 ماه قبل
      نظرات 6
      بازدیدها 82
      با سلام خدمت همراهان عزیز توسینسویی. یکی تجربه هایی که در ایران همه با آن برخورد داشته اند موضوع استخدام رسمی است. بطور عادی خب همه میدانیم اکثر آزمونهای استخدامی نمایشی بوده و خیلی از این امتحانات و نمرات از قبل برای بعضیها مشخص شده و اگر جایی باقی ماند چند نفری هم از طریق آزمون ها استخدام می شوند و قبلا هم در رسانه ها عنوان شده که به فرض فلان اداره در یک شهر چند نفر یا چند ده نفر می خواهد استخدام کند و یک آزمون استخدامی برگزار می کند که چندهزار نفر با پرداخت چهل پنجاه هزار تومن در آن شرکت می کنند و باز هم تاکید می کنم معمولا تعدادی از این پستها از قبل صاحبش مشخص شده و خلاصه از یک طرف بهانه ای می شود برای استخدام آشنایان در پستهای دلنشین بصورت قانونی و از یک طرف درآمد برای آن اداره. این را با اطمینان گفتم چون خودم شاهدش بودم . بگذریم.

      این مقدمه را گفتم چون میخواهم خاطره ای در مورد یک همکار خاص بگم که استخدام رسمی بود و کارمند رسمی در ادارات اگر هیچ کاری هم نکنند به این راحتی ها نمی شود تکانشان داد. دست بر قضا یکی از این افراد در اداره ای همکار ما شده بود. موجود منحصر به فردی بود. ماجرا از این قرار بود که اداره ما با یک اداره دیگر ادغام شده بود و ما به ساختمان اداره دیگر مامور شده بودیم و این آقا یکی از افرادی بود که همکار ما شده بود. مردی سیاه چرده که دندانهای سفیدش نور بالا میزد، قدبلند و لاغر استخوانی ، همیشه با ته ریشی که خرچ خرچ آن را می خاراند و به قول یکی از همکاران قدیمی اش شپش ها را از داخلش پاک می کرد ، لباسهایی معمولا چروک و نشسته، دندانهای جلویش خرگوشی بود و حین خوردن غذا لقمه را همراه با قاشق که در دهانش بود می جوید و اگر بیسکوئیت می خورد (بیسکوئیت خیلی دوست داشت) ذرات آن به اطراف می پاشید و سروصدای برخورد دندانهایش با قاشق در حین غذا خوردن و کشیدن قاشق ته ظرف فلزی غذاش خیلی روی اعصاب بود بطوری که رئیسمان یک بار حین غذا خوردنش اومده بود توی اتاق و بیشتر از چند ثانیه این سروصدا رو طاقت نیاورد و رفت.

      این آدم علاقه زیادی به مطالعه داشت البته نه مطالعه کتاب داستان و مجله بلکه کتب شبکه ولی علی رغم کتابهای زیادی که جلوی روی من خوانده بود در عمل خروجی ای نداشت. یادم هست یک بار بهش گفته بودند خروجی کابل فیبر نوری را نگاه کند و هروقت نور قرمز را دید خبر بدهد. بعد از چند دقیقه حوصله اش سر رفت و به جایی که در حال تعمیر و فیوژن فیبر نوری بودند می رود و در همان حال دو مهندسی که آنجا بودند داشتند در خصوص مسافتهای نوری حرف می زدند و وقتی او به آنجا رفت این قسمت از حرف آنها را شنیده بود که "... با سرعت نورحدود 24 ساعت طول می کشد تا به مقصد برسد." این همکار ما عصبانی جلو می رود و روی شانه طرف می زند و می گوید "منو سر کار گذاشتی ؟!! بیست و چهار ساعت طول میکشه تا نور از اینجا به طبقه بالا برسه بعد به من میگی وایسا اونجا نورو دیدی خبر بده ؟؟!!!!" و گویند اون مهندس جامه درید و از دستگاهی به دستگاه دیگر رفتندی و گفتی "من پکت برودکست هستم!"

      خوب یادم هست که یک بار سرور به مشکل خورده بود و همه تیم پشت یک دستگاه نشسته بودیم ریموت زده بودیم به سرور و داشتیم مشکل رو رفع می کردیم که یهو دیدیم برقا رفت و کیس خاموش شد. بعد دیدیم چراغها روشنه پس برق نرفته بود پس چرا کیس خاموش شده بود ؟ یهو کله این همکارمون همراه یک دوشاخه در دستش اومد بالا و از نگاههای هاج و واج ما قطع شدن صدای کیس فهمید چه دسته گلی به آب داده ولی مدیونید اگر فکر کنین دوباره دوشاخه رو وصل کرد ، همونطوری با عینک ته استکانی و دندونهای خرگوشیش که همیشه روی لبهای پایینش پدیدار بود بر و بر مارو نگاه می کرد. فغان رئیسمون بلند شد "آخه مرد حسابی با این دوشاخه چیکار داشتی که کندیش؟؟" و جواب فلسفی این همکارمون هنوز توی گوشمه "میخواستم هیتر رو بزنم به برق ناهارم رو گرم کنم."

      باری به هرجهت این آدم واقعا روی مخ بود. کارهایی که بهش ارجاع میشد رو انجام نمیداد و صداش رو هم در نمی آورد و یک تلفن بی سیمی در اتاق بود که همیشه ، نبودن این گوشی و نبودن این آقا همزمان بود که در مجموع روزی چند ساعت میشد.

      از شانس بد این آدم زد و من بعد از مدتی اونجا شدم تیم لیدر و بهش چندتا تذکر دادم منجمله نبردن گوشی تلفن به بیرون از اتاق و تا با گوشی تلفن از اتاق می رفت بیرون سیم دستگاه تلفن رو می کشیدم اون هم چندبار شاکی شد و خیلی رک گفتم این تلفن مال کارهای اداری این واحد هست کار شخصی داری با گوشیت تماس بگیر. یا مثلا چندبار که کار انجام نداد سریع گزارش کتبی نوشتم براش. تا یک روز که خیلی رک توی روم گفت من کار نمی کنم تو هم هیچ کاری نمیتونی بکنی من رسمی هستم. راست هم میگفت رئیسمون چندبار همین رو گفته بود که کاریش نمیتونیم بکنیم و باید تحملش کنیم مخصوصا که سفارش شده هست . در ادارات سفارش شده یعنی این حق و حقوقش رو کامل میگیره قرار هم نیست کار کنه شما هم حرف نزنید. خوشبختانه اون زمان جز من کسی نمیتونست امور سرور اونجا رو انجام بده و از این موقعیتم استفاده کردم و رفتم پیش مدیرمون و گفتم کار نکردن این آقا جلوی بقیه همکارا هم باعث دلسردی و دلخوریشون میشه و کم کم داره تبدیل به یک الگو میشه یا این آقا از این اتاق باید بره بیرون جای دیگه بشینه که جلوی چشم من نباشه یا ایندفعه بهش کار بدم انجام نده تمام سرورهای سازمان رو از کار میندازم ببرینش یه اتاق دیگه بشینه حقوقش رو بگیره هر کاری میخواد بکنه ولی توی مجموعه من نباشه. کمی تهدید تروریستی بود ولی خب چاره ای نبود و بخصوص در اثر اون ادغام دو اداره، کارها چندبرابر شده بود و همینطوریش خیلی تنش داشتیم و روی اعصاب رفتن این آدم واقعا غیرقابل تحمل بود بخصوص که کارهایی که انجام نمیداد هم بارش روی دوش بقیه بود و هم غرغرهای مربوطه توسط کاربران.

      در نهایت انتقال میز این آدم به یک اتاق دیگه انجام شد و باعث شد این شخص سر عقل بیاد و اگر کنجکاوید بدونید چرا بخاطر این بود که رفتنش از اون اتاق و کار نکردنش همراه شد با قطع سهمیه بیسکوئیتش و دوری از گوشی تلفن بیسیم ! باور کنین راست میگم و به هفته نکشید و اومد با من صحبت کرد و گفت درخواست انتقالی داده ولی شش ماه طول میکشه و اگر میشه این مدت رو توی اتاق بمونه و در عوض دیگه سر به راه میشه.

      یک روز اتفاق عجیبی افتاد و تازه فهمیدم چقدر میتونست حضور مفیدی داشته باشه ولی من بلد نبودم ازش استفاده کنم. ماجرا از این قرار بود که یکی از کارمندهای قسمت بایگانی از برادرزاده اش که معلوم نیست کدام مقبره ای داشته شبکه میخونده یا نمیخونده جلوی دائیش یه ز... حرفی زده و گفته باید فایروال داشته باشی اگرنه دستگاهت امن نیست و هرچی براش توضیح میدادیم که این آنتی ویروس صاحب زنده ات خودش فایروال داره خود شبکمون فایروال داره و غیره به خرجش نمیرفت . مثل خیلی کارمندهای اون اداره آدم پارتی کلفتی هم بود و به معاونت توسعه زنگ زده بود که چه نشسته اید که دستگاه من امن نیست و اطلاعات بایگانی کل سازمان در خطره و این مهندسها هیچ کاری نمی کنن. اون یارو مدیره هم که پزشک بود و از کامپیوتر و شبکه هیچی نمیدونست با توپ و تشر به رئیس ما گفت "مگر نمی بینید این اطلاعات حساس هست و فایروال لازم دارد پس چرا برای ایشون فایروال نصب نمی کنید ؟؟" رئیس هم به ما گفت یا قانعش کنید یا براش فایروال نصب کنین. من هم دیدم بهترین کار اینه که اون همکار یاد شده رو بفرستم تا کمی از جلوی چشمم دور باشه و بهش گفتم فلانی برو بایگانی تا من بیام بهت بگم چیکار کنی. این وسط کاری پیش اومد و من به کل فراموش کردم این موضوع رو . کمی بعد از بایگانی زنگ زدند. کوبیدم روی پیشونیم گفتم ای داد الان یارو کلی غر میزنه که نیم ساعت گذشته چرا نیومدی ولی دیدم بایگان یاد شده با صدای خیلی آهسته و ترسیده صحبت میکنه :
      - الو مهندس این همکارتون که اینجان ...
      - خب ؟
      - حالشون خوبه ؟؟
      - چطور مگه ؟
      - مهندس میشه خواهش کنم یه توک پا نشریف بیارین اینجا ... لطفا.
      - چشم الان میام
      جاتون خالی وقتی رسیدم اونجا متوجه شدم چی شده و کم مونده بود از خنده غش کنم. این همکار من با اون چشمهای درشت و قیافه عجیب غریبش نشسته بود، دستاش روی زانوهاش بود و بدون حتی پلک زدن زل زده بود به دیوار روبروش (دندون خرگوشیهای روی لب پایینش فراموش نشه) و در تمام این مدت بدون هیچ حرف ، صدا و حرکتی در این حالت مونده بود و باعث ترس این کارمند و همکاراش شده بود.

      بنده خدا کارمنده سعی می کرد همکارم صداشو نشنوه آروم سمت گوش من اومد و گفت "این آقا بیست دقیقست همینطوری اومده اینجا نشسته ، میشه بگید بره ؟ راستش ما میترسیم بگیم!" من هم رو به همکارمون کردم و گفتم از دوستان سوال کنین اگر کار دیگه ای ندارن برگردید دفتر. هنوز جمله ام تموم نشده بود خود کارمنده که تا صبح خیلی طلبکارانه حرف میزد با صدای نحیف و مظلومی گفت "نه هیچ کاری نداریم مشکلی نیست برن..." گفتم ولی شما که فایروال میخواستین دوباره گفت "آهان اون حل شد نیازی نیست ایشون میتونن برن..." با خنده ای پیروزمندانه رو به همکار "دوست داشتنی و گرانبها و عزیز و دلبندم" کردم (چون دیگه مورد مصرف خوبی براش پیدا کرده بودم !) و گفتم آقای فلانی ممنون میتونید برید دیگه. اون هم گفت چشم و باهم برگشتیم دفتر.

      چند ماه بعد ادغام دو اداره کنسل شد و ما به اداره خودمون برگشتیم ولی در طی اون چند ماه این آدم عزیز دل من شده بود و هرکاربری باعث دردسر بود و دستگاهش رو فرت و فرت خراب می کرد یا خواسته نامعقولی داشت یا تیکه مینداخت به بچه های زیردستم یا برای از کار در رفتن ایرادهای بنی اسرائیلی میذاشت روی دستگاهش و توپ رو مینداخت توی زمین واحد انفورماتیک ، دفعه بعد که کار داشت این آقا رو میفرستادم خدمتشون و نمیدونم چرا تا مدتها دیگه طرف سمت واحد ما هم نمیومد ، دستگاهش هم بیخودی خراب نمیشد و ایرادهای بنی اسرائیلی برای از کار در رفتن نمی گرفت و تازه با ماها خیلی خوش رفتار میشد.

      شاید باورتون نشه ولی وقتی به این قابلیتش پی بردیم دیگه صدای غذا خوردنش ، با تلفن حرف زدنش و سروصدای بیسکوئیت خوردن و پخش شدن بیسکوئیتش اینور اونور نه تنها روی مخ نبود بلکه حتی صدای خرچ خرچ خاروندن ریشش هم برای تیم قابل تحمل شده بود و طبق یک قرارداد ناگفته و نانوشته همه کارها رو ماها انجام میدادیم و هفته ای سه چهارتا ماموریت اینچنینی به این شخص میدادیم و نه تنها ناراضی نبودیم بلکه از حضور چنین فردی خیلی هم خرسند بودیم.

      الان نمیدونم کجاست ولی هنوز هم گاهی خاطراتش رو تعریف می کنم و مایه مباهات میشه. اون اعصاب خوردکنیهاش رو بخشیدیم و دعاگوش هم بودیم.

      پایان

      نویسنده : مهندس پویان عارف پور
      منبع : وب سایت توسینسو
      هرگونه نشر و کپی برداری بدون ذکر منبع و نام نویسنده دارای اشکال اخلاقی می باشد
      برچسب ها
      مطالب مرتبط

      در حال دریافت اطلاعات

      نظرات
      • "و گویند اون مهندس جامه درید و از دستگاهی به دستگاه دیگر رفتندی و گفتی "من پکت برودکست هستم!"
        وای خدا بود این جمله خخخخخخخ
      • :))
      • حسشو میفهمم دقیقا چون همه ما حس پکت برودکست شدن رو بارها تجربه کردیم :)))
        من خودم یه سروری بسته بودم یه شرکت دارویی یه جوجه مهندس بود اونجا میگفت بهشون ک سرشون کلاه گذاشتم و این سیستم با این کانفیگ کنده . همش به ما میگفتن بیاین بررسی کنید سیستما کنده چون زیرو کلاینت بود . فقطم اون کاربر و دوستش میگفتن کنده. منم همش بررسی میکردم همه چیز اوکی بود
        در نهایت سرعت موسشون رو زیاد کردم کلی خر کیف شدن . هر روز زنگ میزنن تشکر میکنن
      • دقیقا همینطوره من اوایل شروع به کارم معتقد بودم باید به کاربر احترام گذاشت و واقعیت رو بهشون گفت ولی همونطور که فرمودید بعد از بدست آوردن تجربه متوجه میشیم که بلانسبت یه عده کاربر دوست داشتنی و مودب ، یه عده هم هستن مغزشون قدرت تحلیل نداره و فقط باید یه جوری ساکتشون کرد.
        البته شما خیلی مهربون بودید که با این روش مشکل روانی اون کاربرها رو رفع کردید من در کمترین حالت میرفتم بروزرشونو باز می کردم و هیستوریشونو بازدید می کردم و هرچی سایت غیرمجاز و غیر کاری رفته بودند با صدای بلند جلوی رئیس و همکاراشون میخوندم میگفتم اگر کنده چجوری وقت میکنین به سایت فلان و فلان و فلان برین پس لابد سرعت خوبه که میرسین کاراتونو سریع انجام بدین و به این سایتها برید (معمولا چون چندتا عکس ناجور هم اون وسط روی آب میومد طرف هیچی نمیگفت مبادا اونو هم لو بدم) و خب با توجه به جو زیراب زنی در ادارت طرف ترجیح میداد دیگه ایراد بنی اسرائیلی روی دستگاه نذاره.
        در مورد بعضی مدیرهای رده بالا که مغزشون تعطیل بود و نمیشد از این روش استفاده کرد یه پینگ میذاشتم روی یه سرور داخلی و میگفتم "ببینید ، سرعت دستگاهتون به یک میلی ثانیه رسیده و از این سریع تر نداریم! ^_^" طرف هم خیلی تشکر می کرد .
      • و گویند اون مهندس جامه درید و از دستگاهی به دستگاه دیگر رفتندی و گفتی "من پکت برودکست هستندی !"
        نزدیک ب ۱ ساعت میخندیدم😂😂😂😂😂
      • خودم همون موقع قی البداهه به ذهنم اومد نوشتم و کلی خندیدم . یه همچین مخیله خجسته ای دارم من :))

      برای ارسال نظر ابتدا به سایت وارد شوید